مسلمـــان نمــــــایان تکنـوکــرات
ره آوردتان چیست به جز منکرات
شما گـــــــر نماینـــده مردمیـــد
چرا مات و مبهوت و سر در گمید
شمایی که دین را به نان می دهیـد
کجــــا در ره عشق جـان می دهیــد
نمایندگانی کزین امتنــد
خداباور و تشنۀ خدمتند
اگر خشم دینــــی ملایـم شــــود
براین سرزمین غرب حاکم شود
الا ای عارفـــــان بی معارف
جماعت پیشگان شبه عـارف
اگر فرهنگتان فرهنگ دیـن است
چـــرا آهنگتـان کفـــرآفرین است
شما گر پیـرو خط امامیــد
چرا دلبسته میز و مقامید
فضای باز یعنی بی حیایـــی
در انزار عمومی خود نمایی
فضای باز یعنـــی نا نجیبـی
تظاهرسازی و مردم فریبـی
که میدان داد این نوکیسـه ها را
حمایت کـــرد این ابلیسـه هـا را
سرافرازان برای سرفــرازی
ضرورت دارد آیا برج سازی
ساقی سرمست ما دیوانه نیست
سرگذشت انبیـــا افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیــاست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور
آیه های نــــــور و تسلیم و حضور
جمله ادیان ز یک دین بیش نیست
جــــز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقــــــاه و مسجـــــد و دیر و کنشت
هرکه را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید
پیکــــــر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در اتش چو دود
می توان تا مبدا خود پرگشـــــود
علي مولاي مظلومان عالم
بگو از نارفيقان چون بنالم
از آن شامي که سر در چاه کردي
مرا از درد خويش آگاه کردي
طنين ناله در افلاک افتاد
تمام آسمان بر خاک افتاد
پر و بال تو ، زهرا را شکستند
تو را با ريسمان فتنه بستند
کدامين شب از آن شب تيره تر بود
که زهرا حايل ديوار و در بود
زمان بر سينه خود سنگ مي کوفت
زمين از داغ زهرا شعله ور بود
تو مي ديدي ولي لب بسته بودي
که آيين محمد در خطر بود؟
ندانستم که در چشم حقيقت
کدامين مصلحت مد نطر بود
گلويت استخواني اتشين داشت
که فريادت فقط در چشم تر بود؟
فداي تيغ عريان تو گردم
کسي آيا زتو مظلوم تر بود؟
مه خورشيد طلعت کيست؟ زهرا
چراغ شعله خلقت کيست ؟ زهرا
پس از زهرا علي بي همزبان شد
اسير امتي نامهربان شد
علي تنهاست در يک قوم گمراه
زبانش را که مي فهمد به جز چاه
پس از او کيسه نان و رطب کو
صداي ناله هاي نيمه شب کو
خدايا کاش آن شب بي سحر بود
که تيغ ابن ملجم شعله ور بود
اذان گفتند و ما در خواب بوديم
علي تنها به مسجد رهسپر بود
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد
غم عالم به دوش زينب افتاد
فدک شد پايمال نانجيبان
علي لرزيد و در تاب و تب افتاد
يقين دارم به جرم فتح خيبر
فدک در دست ال مرحب افتاد
علي جان کوفيان غيرت ندارند
که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان با کياست
جدا کردند دين را از سياست
بنام دين سر دين را شکستند
دو بال مرغ امين را شکستند
اي كه هر دم دم ز حيدر ميزني
بر يتيمــــان علــــي سر مي زني
شاهـد اقبـــــال در آغوش کیست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمـان مــن امــــــــدادي كند
دست گيرد كودكـان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شبگـــردي چه شد
شيعگي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كــــوزه نيست
كاسه را پر كن ز آب معرفت
تا درو جوشد شراب معرفت
بادۀ ممــــا رزقنــاهـــــم بنــوش
ينفقون بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
لـن تنالـــــوا البـر حتــي تنفقــــوا
جستجويي كن سبـــوي باده را
شستشويي كن به مي سجاده را
اي مسلمان زاده بعد از هر اذان
ركعتي تنهي عن الفحشا بخـــوان
گر نمــــازت ناهي از منكر شود
از اذانت گوش شيطان كر شود
هر سحـر دست نيايش باز كن
بيخود از خود تا خدا پرواز كن
بال مرد حق بود دست دعا
ليس الانسان الا ما سعـــي
ای شهر شهید پرور من
با نعش برادرم چه کردی
وی داغ نهاده بر دل من
با سینه مادرم چه کردی
ای شهر شهید پرور من
جولانگه فسق و بد حجابی
آیا تو هنوز همچو دیروز
پابند به نسل انقلابی
ای شهر شهید پرور من
خاموشی تو ز انفعال است
از بازوی خود ربیده بهتر
دستی که به گردنی وبال است
ای چلچله های پر شکسته
ای آنکه ز عشق پر گرفتید
در وسعت آسمان سبکبال
سر داده ره سفر گرفتید
یوسف صفتان مصر غربت
کنعان به شما نیاز دارد
تابوت شما مگر که ما را
از فکر گناه باز دارد
ای شهر شهید پرور من
ای کاش که من شهید گردم
یک جبهه هوای تازه بینم
از مسلخ خویش بر نگردم
ای دل اگر از تبار عشقی
از هستی خود مهاجرت کن
چون چلچله های پر شکسته
پرواز به سوی آخرت کن
آنجا که خدا ، خدای گلهاست
آنجا که بهار جاودانی است
آنجا که تیسم شهیدان
همرنگ نگاه آسمانی است
آنجا که شهید ارج دارد

زندگینامه:
محمدرضا آقاسي، 24 فروردين ماه سال 1338 در تهران در خانوادهاي مذهبي و شاعر متولد شد. وي به علت اختلاف نظر با مسئولين هنرستان تجسمي ادامه تحصيل نداد و به مدرك سيكل اكتفا كرد. آقاسي قبل از انقلاب، در سالهاي 55 و 56 به عضويت انجمنهاي ادبي آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نيز از محضر اساتيدي چون مهرداد اوستا و يوسف ميرشكاك استفاده نمود.
وي از سال 51 شروع به سرودن شعر نمود اما عمده اشعار وي متعلق به سالهاي 68 به بعد است.آقاسي مدتي نيز در جبهههاي جنگ در مناطق شوش دانيال و جزيره مجنون و سه راه جفير و شلمچه بود.از وي كه با مثنوي بلند شيعه در جامعه شناخته شد، اشعار زيادي در خصوص جبهه و اهل بيت بر جاي مانده است.
محمدرضا آقاسي،شاعر و مثنويسراي اهل بيت عصمتوطهارت،در سن٤٦ سالگي،بامداد سه شنبه سوم خرداد ماه ٨٤ به علت عارضه قلبي در مركز تخصصي قلب تهران دار فاني را وداع گفت.پيكر وي دو روز بعد یعنی5 خردادماه از مقابل معراج الشهداي تهران تشييع و در قطعه 44 شهيدان بهشت زهرا ، جایی که همیشه آرزویش را داشت به خاك سپرده شد. همزمانی فوت او با انتخابات در آن سال باعث شد تا اصحاب رسانه نتوانند بزرگی زوایای شخصیتی وی را به مردم معرفی کنند؛ هر چند که او مردمی ترین بود.
روحش شاد

